السيد علي الحسيني الميلاني
234
جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى)
كردند و همگى در سقيفه بنو ساعده جمع شدند . على ، زبير و همراهان آن دو نيز با ما مخالف بودند و مهاجران به خلافت ابوبكر اجماع كردند و من به ابوبكر گفتم : اى ابوبكر ، بيا با هم به سراغ برادران انصار برويم . ما به قصد آنان حركت كرديم . در ميان راه دو نفر از برادران درستكار را ملاقات كرديم . آن دو گفتند : چرا به آن چه مردم توجه دارند ميلى نداريد ؟ به كجا مىرويد ؟ گفتيم : به ديدار انصار مىرويم . گفتند : خير ! بر شماست كه امر خويش را دريابيد و به ايشان دوستى نكنيد . پس گفتم : سوگند به خدا ، هر آينه به نزد آنها ( انصار ) مىرويم . پس به آن جا كه رسيديم در ميان آنها مردى بود كه به پتو پيچيده شده بود . گفتم اين كيست ؟ گفتند : سعد بن عباده است . گفتم او را چه شده است ؟ گفتند : سرما خورده است . پس از اندكى نشستيم ديديم سخن گوى آنها خدا را چنان كه شايسته است ثنا كرد و گفت : اما بعد ، پس ما انصار خداوند و نشانهء اسلام هستيم و شما اى گروه مهاجران گروه اندكى هستيد كه از سوى قوم خود رانده شدهايد ، حال مىخواهيد حقّ ما را ضايع كنيد ؟ وقتى او ساكت شد خواستم سخن بگويم كه ابوبكر گفت : تو ساكت شو تا من صحبت كنم . ابوبكر سخنرانى كرد و اتفاقاً همان مطالبى را گفت كه من قصد گفتن آنها را داشتم . پس از سخنرانى ابوبكر ، درگيرى زياد شد و صداها بالا رفت تا آن جا كه نزديك بود سعد بن عباده زير دست و پا له شود . . . . پيش از تحليل اين قول ، بايد پاسخى براى اين پرسش بيابيم كه چه كسى قصد بيعت با چه شخصى را داشته است ؟ در اين حديث اشارهاى به اين جهت نشده است ؛ اما ابن حجر در مقدمه فتح البارى مىنويسد : لم يسم القائل ولا الناقل ، ثمّ وجدته في الأنساب للبلاذري بإسناد قوي من رواية هشام بن يوسف عن معمر عن الزهري بالإسناد المذكور في الأصل